حدیثه ساداتحدیثه سادات، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 20 روز سن داره
حلما ساداتحلما سادات، تا این لحظه: 9 سال و 8 ماه و 14 روز سن داره

حدیثه سادات و حلما سادات خوشگلای مامان

عید نوروز 92

        قندولک مامان عیدت مبارک...     سال تحویل ساعت چهارده و سی و یک دقیقه و پنجاه و شش ثانیه بود. مادرجون همه رو دعوت کرد به خونش و مثل همیشه ناهارای خوشمزه درست کرده بود.    فقط زن عمو سمانه و سیدصادق نبودن ولی بعد از سال تحویل زود اومدن.مادرجون سفره هفت سین پهن کرد.           و همه دورش نشستیم و کلی عکس گرفتیم.    آقاجون موقع سال تحویل عقد داشت و خیلی دیر به جمع ما اومد. سال خوب و پر برکتی رو برای همه آرزو میکنم.   شما این روزا خیلی شیطون شدی و نمیشه ازت یه عکس خوب انداخت. روز چهارم عید رفتیم م...
18 فروردين 1392

مراسم دندان درآوردن

دختر قشنگم     دو روز بعد از تولدت یه روز صبح با بابایی رفتیم مرکز بهداشت واکسن یک سالگیت رو زدم اذیت نکردی و حتی تب هم نکردی چون فقط یه واکسن کوچولو زد تو دستت. نهم بهمن دو روزه رفتیم اردکان سر زدیم و برگشتیم قم چون بابایی کلاس داشت. وقتی میخوای دندون در بیاری یه هفته مریض میشی و خیلی اذیت میکنی. حرف نمیزنی و مدام بهونه میگیری. اسهال و استفراغ و تب شدید این سه تا همیشه باهم میگیری و منو از دادن هر نوع دارویی محروم میکنی. از بیستم بهمن تا بیست و هشتم اوج شدید بیمارید بود ولی از روزای بعدش کم کم بهتر شدی. ولی با این حالی که داشتی بیست و دوم بهمن گذاشتمد تو کالسکه و با بابایی رفتیم راه...
3 اسفند 1391

ماهگرد های دخملم

عزیز دلم عکس تمام ماه ها رو به ترتیب برات میزارم تا اندک اندک بزرگ شدنت رو ببینی البته بعضی عکسات خوب نیستن ولی به هر حال برات میذارم. از تولد تا یک سالگیت.   دخترم بعضی عکسات دقیق چهارم ماه نیست شاید یکی دو روز تفاوت داشته باشه.   عکس بعد از تولد چهارم بهمن نود         یک ماهگی       دو ماهگی  چهارم عید نوروز خونه مامان جون   سه ماهگی       چهار ماهگی چهارم خرداد خونه عمو حسین     پنج ماهگی نازدونه     شش ماهگی خونه مامان جون با خا...
10 بهمن 1391

تولد یک سالگی حدیثه سادات

  دختر قشنگم تولدت مبارک     تولد تولد تولدت مبارک. عزیزم انشاالله صد و بیست ساله بشی. عزیزکم یک ساله شدی. با اصرار زیاد تونستم بابایی رو راضی کنم برات تولد بگیرم اونم نه یکی نه دوتا بلکه سه تا  یه دفعه عمو سیدابوالفضل اینا رو دعوت کردیم بعدش خانوم مقدم و دختراش و عروسش و دفعه سوم هم خونه ماماجون اردکان. عموسید ابوالفضل اینا قرار بود برن مشهد به همین دلیل دوم بهمن اومدن تولد و خانوم مقدم اینا چهارم بهمن اومدن.خیلی بهت خوش گذشت.   چون تقریبا تو کارای خونه و تزیینات دست تنها بودم دو هفته قبل از تولدت کارامو شروع کردم تا شد این.........   تزیینات خونه ...
6 بهمن 1391

تولد ده سالگی داییم

دخمل من دایی محمد مهدی ده ساله شد. بیست و سوم آذر دوستاشو دعوت کرد و همه دوستاش اومدن و براش کلی کادوهای خوشگل آوردن. ولی ما قم بودیم. عمه فاطمه اینا اومده بودن قم با ننه حاجی معصومه روز بیست و سوم آذر هم اومدن خونه ما. فرداش که جمعه بود و میومدن اردکان من و شما هم باهاشون رفتیم تا دوباره برای دایی تولد بگیریم.   وقتی عمه اینا اومدن خونمون با پسر عموم عکس گرفتم     دایی جون تولدت مبارک  چقدر دوستات کیک خوردن؟؟؟؟؟؟؟         خاله جون توهم بیا تو عکس        اینم کیک نصفه که ده تا آدمک داشته پنج تاش مونده &n...
25 آذر 1391

یک سال گذشت

                        دختر دلبندم     همیشه زندگی اونجوری که بخوای نیست.زندگی پستی و بلندی های زیادی داره. تو زندگی خدا آدما رو خیلی امتحان میکنه و انشاالله همه از این امتحانات الهی سربلند بیرون بیاییم. 30آبان سال نود دختر عمه بابایی یعنی صمیمی ترین دوست مامانی رفت پیش خدا. سمیه یه فرشته ای بود که فقط بیست سال اومد رو زمین و برگشت پیش خدا و همه رو مخصوصا مامان و باباش رو داغدار کرد. من و سمیه خیلی با هم صمیمی بودیم و چهار سال هم کلاس بودیم خیلی هم دیگه رو دوست داشت...
30 آبان 1391

دردونه مامانی کچل شده

جیگر طلا  به اصرار بابایی  بیستم مهر موهای طلایی سرت رو با تیغ زدیم. من نگهت داشتم و بابایی اول ماشین و بعد ژیلت کشی کرد. با نمک شدی گلکم ‌‍‌   چندتا دیگه از حرکات و حرف زدنات رو با تاریخش برات مینویسم.      8شهریور  یهو نصفه شب میگفتی م م م آ          ما م م آ     ولی بعد از دوهفته یادت رفت و دیگه نمیگفتی.   ۳۱شهریور تونستی ۲۰ ثانیه بدون کمک روی پاهای ناز و کوچولوت وایسی.   همین روزا وقتی بهت شیر میدم چون لثت میخاره  منو گاز میگیری و وقتی دعوات میکنم بهم میخندی و میگی إ إ إ إ ...
8 آبان 1391

عشق مادرانه

                کوچولوی مامان                                            وقتی مادر میشی فارغ از همه کارهای دنیا یه آدم دیگه میشی. با هر خنده کودکت بال در میاری و تو ابرا پرواز میکنی اگه بچت عطسه کنه دنیا رو سرت خراب میشه.   دیگه بوی مدفوع برات زننده نیست نگران اینی که مبادا پای بچت بسوزه. وقتی کسی حتی عزیزترین کست به بچت کوچکترین غرولندی کنه دلگیر میشی و...
31 شهريور 1391

عروسی عمو سید محمود

       آخ جون عروسی .                                               عمو جون و زن عمو پیوندتان مبارک. خوشحالم که تو جشن عروسیتون شرکت میکنم.                                         &nbs...
28 تير 1391

کوچولوی مامانی

قندولک مامان این روزا خیلی با نمک شدی چند تا کارایی که یاد گرفتی رو با تاریخش برات مینویسم.     هفته اول اردیبهشت دیگه خندت صدا دار شد و وقتی دالی باهات میکردم و قلقلکد میدادم بلند میخندیدی و بعضی وقتا ذوق میکردی سرفد میگرفت سرفه میکردی بهت میگفتم آخ عزیزم میخندی و دوباره سرفه الکی میکردی.     ناز من بیست و سوم ادریبهشت وقتی بابایی داشت نماز میخوند و تو کنار جانمازش خوابیده بودی موفق شدی دمرو بشی و مهر بابایی رو برداشتی. گلکم چون من تو قم کسی رو ندارم برای واکسن چهار ماهیگید رفتم اردکان.من و تو تنهایی با قطار سریع السیر رفتیم و چهارم خرداد بردمت مرکزبهداشت واکسنتو زدم و دو روز بعدش صبح زود ...
10 تير 1391